بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

بردیا و دوستان

به نام  خدا... خوش به حالت  بردیا جونم با این دوستای نی نی سایتیت... چه بچه هایی... به به... خوش به حال مامانت با این دوستای گلش... 5 شنبه 23 شهریور ... دومین دیدار ما و دوستای خردادی بود... پار ملت... 11 صبح... با این که کلی بردیا به بغل پیاده راه رفتم و حسابی از کت و کول افتادم ولی به دیدار دوستان می ارزید... جای همه مامانایی که نبودن سبز با حضور: پانیلای خوشگل که تک دختر گردهمون بود.... آرتای شیطون... با نمک... دانشگاه رفته(مهد کودک) سپنتای آقا و خوشگل و جنتلمن پارسای کوپولی و با نمک و خوش خوراک... آرتین مهربون که مامانش موهای خوشگلشو تراشیده تا خوشگل تر بشه... و بردیا ی خودم... که خیلی خواب آلو بود... ...
29 شهريور 1391

حرف دل و گزارش کار

به نام خدا... وای که چقدر دوست دارم و تو چقده ماهی... چقدر شیطون شدی...  برای شیطونیات میمیرم.. میترسم... دنبالت می دو ام... هنوز دستاتو مشت میکنی و رو به آسمون میگیری و راه میری... برای حفظ تعادل... عاششششق این مدل راه رفتنتم...  اصلا با این راه رفتنت منو عاشق تر کردی... دلم برای اولین خنده هات.. اولین نشستنت ... غذا خوردنت...  غلت زدن و دنده عقب رفتن و دس دسی و  دندون دراوردن و سینه خیز و چهار دست و پا رفتنت تنگ شده مادررررر...برای همشون کلی ذوق کردم... اما راه رفتنت یه مزه ی دیگه ای داشت... چون منتظرش بودم...شدید...  یه مزه ی خوش مزه که تا ابد فراموش نمیکنم...   دیگه وقتی بیرو...
19 شهريور 1391

روزهای زیبا با بردیا.....

به نام خدا اول از همه... بزنید دست قشنگه رو به افتخار بردیا خان ... عزیزکم...دو تا دندون آسیای پایین هم زده بیرون و پسرکم کم کم  دهن خوشگلت پر از مرواریدای کوچیک و بزرگ میشه...  دلم برای دهن و لثه های بی دندونت تنگ شده...  بی دندونی هم عالمی داشت هاااااااا... موقع خندیدن از ته دل... لثه های متورم و بی دندون...  حالا شدن خاطره... بازم تشویقش کنید...  که تعداد قدم هات بیشتر و بیشتر میشه... مامان بیشتر و بیشتر ذوق میکنه...وقتی که با ترس و دلهره و ذوق و خنده ... کج و کوله قدم برمیداری و خودتو و پرت میکنی بغل مامان بعدشم منتظر تشویق میمونی.. فقط یه مادر میتونه حال مامان و درک کنه...  کلمه ها...
12 شهريور 1391

و اینک... نوپای ما....15 ماهه میشود

به نام خدا... خدا جون ممنون... بردیا جون ممنون که مامان و بابا رو بیشتر ازین منتظر نذاشتی و پاهای توپول و یهشتی و خوشگلتو  گذاشتی زمین... چشم تو چشم مامان بودی... من به جای تو دل تو دلم نبود.. من به جای تو خدا خدا میکردم...و تو...  یکی دو قدم راه رفتی جان مادرررر... عزیزم نمیدونی چه حالی داشتم.... وقتی لرزان و ترسان یکی دو قدم گذاشتی جلو.... چقدر ذوق زده بودم... انگار تو دنیا چیزی نبود... جز من و بردیا و قدم هایی که یکی یکی برمیداشت و خودش  هم هیجان زده بود...  اگه کسی دور و برم نبود حتما اشکم سرازیر میشد... خدایا ممنونم....  بردیا رو به خودت میسپارم.... بردیا جونم قدم هات استوار مادررررر.......
5 شهريور 1391

فقط عکس..

به نام خدا... بردیا جونم... عکسارو برات میذارم... ببین پست بدون حرفای مامان چطوریه؟؟؟؟ زیادم بد نیستا!!! اول از همه: عزیز دل مادر ...ترس و یه کم تنبلی رو کنار بذار و راه برو تاج سرم.... قربون قدمای خوشگلت پس کو لباست؟؟؟؟  کو پتو؟؟؟ همون ژست همیشگی قبل از شیطنت... قبل از حمله به سمت دوربین... هههه  دیدی نتونستی منو بگیری... بخورم اون دندوناتو که فعلا به ردیف نیستن... آقای دکتر گفتن درست میشه و باید منتظر بقیه شون باشیم... اینم بازی جدید: بعد از کلی تلاش برای سر هم کردن آجرا میری سر وقت خونه ی آجرا... با یه مداد رنگی... بعد دنبال مداد میگردی.... با زحمت زیاد درش میاری.... و این...
27 مرداد 1391

هشتمین...

به نام خدا... هشتمین دندون خوشگل و کوچو لوت زده بیرون... پایین سمت راست ... از دندونای کناری... مبارکت باشه این دندونایی که داره از بالا و پایین و چپ و راست میزنه بیرون.... من فدای تو.... من فدای اون انگشتای اشارت که دوتایی شونو میذاری کنار هم... با تمام قدرت فشار میدی و تلوزیون رو روزی هزار بار خاموش و روشن میکنی... خودتم میدونیکه کار خوبی نیست و با هزار تا ادا و شکلک دل ما رو بدست میاری... ایستادن هات طولانی تر شده... خوشحالم... از هر وسیله ای برای کشتن ما استفاده میکنی... شونه و بورس و فندک آشپزخونه و ...  میگیری جلوی صورتمونو هی میگی: ت ت ت ت ... ما هم باید بمیریم.... من یکی که هلاکتم مادررررررررر تمام حیوونای دنیا از نظر ...
20 مرداد 1391

چه میکنه این بردیا!!!

به نام خدا.... هر روز دوست داشتنی تر  از دیروز.... هر روز شیطون تر از دیروز.... هر روز کم خواب تر از دیروز....  من فدای اون صدای تو که میندازی  تو گلوت و با تمام قدرت میدی بیرون... برای باز شدن صدات و وسعت صدات خوبه ولی فکر اعصاب ما رو نمیکنی مادر.... چرا انقدر داد و فریاد میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برای هر خواسته ای جییییییغ و داد راه میندازی.... چند روزه همش سرم تو کتاب و مقاله ست... گیج شدم ....یه جا میگن این یه مرحله از رشده و میگذره و باید تحمل کرد و تن به خواستت داد تا در آینده چنین و چنان نشود!!!!  یکی دیگه میگه این راه و برای اجرای خواستت پیش گرفتی و میبینی که موفق میشی داری ادامش میدی... و نباید زیاد به داد...
12 مرداد 1391

14 ماهه ی من...

به نام خدا... 14 ماه پیش خدا یه فرشته رو به من داد که به چشم من ماه شب چهارده بود... کوچولو و برفی و تپل و اروم... حالا نفسم به نفسش بنده... 14 ماه چقدر زود گذشت... چه با سرعت روزا دارن سپری میشن... ماه رمضان پارسال تو حدودای سه تا 4 ماهگیتو میگذروندی... و منم سخت مشغول بچه داری... امسال پا به پای ما سحری میخوری(خدا رو شکر فقط روز اول بیدار شدی و 6 صبح خوابیدی)...  بعد ازون من و بابایی مثل دزدا بیدار میشیم و بی سر و صدا سحری میخوریم تا آب از آب تکون نخوره.... افطار هم که مگه میشه تو در کنارمون نباشی.... واقعا این چند روزه رو نفهمیدیم چی...چقدر.. چطوری خوردیم.... تمام نیرو و توانتو به کار میبری تا ریخت و پاچ کنی... فدای سرت مادر....
4 مرداد 1391

دندون هفتم... و تمرین ایستادن

به نام خدا... به این میگن حس مادری.... پست قبل و که خوندی بردیا جونم.... از احوالاتت گفتم و اینکه فکر کنم داری دندون در میاری... امروز بعد از ظهر متوجه شدم که دندون هفتمت جوونه زده... بالا سمت چپ... از دندونای آ سیا... مبارکت باشه.... مطمئنا خیلی داری اذیت میشی.... نحمل کن مرد کوچک            دو سه روزی هست که خودت ...تنهای تنها... بدون کمک میایستی... چقدر هم بامزه ذوق میکنی و برای خودت دست میزنی... منم حسابی ذوق زده شدم... چیزی تا راه رفتنت نمونده....  اون روز که برسه من رسما از خوشحالی بال در میارم.... شایدم رفتم فضا... اما همچنان با ترس و احتیاط می ایستی... باید حتما نزدی...
31 تير 1391